دومين يا سومين جمله اش اين بود : موضعت در مواضع اخير سياسي چيه؟
...
فقط نيگاش كردم!
بچه که بودم،می گفتم: من بالا!یعنی مرا بالا ببرید...
به نام زنده کننده و میرنده
سال 57 بود، یازده خرداد که بعداً شد روز جهانی کودک .
در قلهک، بیمارستان ایرانمهر، توسط خانم دکتر قربانی، کودکی به دنیا آمد.
پدر بی قرار بود. اما به دنیا آمد.
4 ماه قبل، یک علی که پدر بزرگ کودک می شد ، رفته بود آن طرف. علیِ دیگر از آن طرف آمد. برادر بزرگتر علی، احمد بود. احمد 4 سال داشت. پدر، مادر، احمد و علی. یک زندگی تمام عیار.
علی را مسلمان کردند.
خونریزی اش زیاد شد. داروهای قطع خونریزی روده اش را فلج کرد؛ رمضان بود.
علی در آغوش حسن، پدر خانواده، جان داده بود؛ رنگ گچ و سیاهی چشمها رفته.
حسن هم دست کمی از علی نداشت.
شمسی، خواهر حسن، از حیاط آن طرفی آمد. وقتی از دانشگاه رسیده بود خانه، به او گفته بودند که شمسی! اگه می خوای بچه حسن رو برای آخرین بار ببینی برو اون حیاط؛ دارن می برنش درمونگاه. فکر نکنیم بمونه!
حسن، مادر علی و نعش علی راه افتادند، به سوی درمانگاه.
در راه حسن و مادر علی رفتند پیش مادر جون، مادر حسن، که رفته بود خانه دخترش، قدسی.
مادر جون علی را که دید، از دست مادر گرفتش. گفت : شما برید افطار کنید. من نگهش می دارم. بعد از افطار برید درمونگاه.
مادر جون با خودش فکر کرده بود که این بچه نمی ماند و اگر قرار باشد بمیرد، روی دست مادرش نباشد، بهتر است.
تا ذره ای ز درد خودم را نشان دهم
بگذار در جدا شدن از یار جان دهم
همچون نسیم می گذرد تا به رفتنش
چون بوته زار دست برایش تکان دهم
دل برده از من آنکه زمن دل بریده است
دیگر در این قمار نباید زیان دهم
یعقوب صبر داشت و دوری کشیده بود
چون نیستم صبور چرا امتحان دهم
یوسف فروختن به زر ناب هم خطا است
نفرین اگر تو را به تمام جهان دهم
فاضل نظری
گریه های امپراطورص۲۷
جهاد اجازه میخواهد .
وقتی اجازه صادر شد اراده می خواهد .
سال شصتم زندگی ، دیگر جشن گرفتن دارد ؟!
سال پنجاهم چه ؟
سال چهلم ، سیم ، بیستم چه ؟
سال دهم چه ؟
«همه گفتند کنون تا بچه است ، بگذارید که خوش باشد و مست
بعد از این باز ورا عمری هست!»
فرض کن !
در طول ماه اصلا کسی در شهرتان نمیرد .
اما آخرهرماه همه را جلوی دروازه شهرجمع کنند
و منتخبین مرگ را اعلام کنند .
هنگام اعلام اسامی ، چه حالی خواهی داشت؟
حالا فرض کن که آخرهرهفته این کار را بکنند .
بعد فرض کن آخر هر روز
نه ، آخر هر ساعت
نه ، آخر هر دقیقه
نه ، آخر هر ثانیه این کار را بکنند ، که می کنند !
حالا چه حالی داری ؟
تا به حال به شماره های کرنومتر چشم دوخته ای ؟
فکر نمی کنی این عمر توست که دارد با این سرعت به خط پایان می رسد ؟
رفتگر قطعۀ بابا به قبرها نگاه می کرد و می گفت :
«صف نونواییه ؛ هر کسی نوبتش شد باید نونش رو بگیره ، بزرگ و کوچیک هم نداره ! »
ترسم آن روز که از قلّه فرود آید مرد
سیصد و سیزده آدم نتوان پیدا کرد
محمد کاظم کاظمی