تبليغاتX
من بالا

من بالا

بچه که بودم،می گفتم: من بالا!یعنی مرا بالا ببرید...

يك دوست صميمي را، بعد از ده - دوازده سال پيدا كردم.
دومين يا سومين جمله اش اين بود : موضعت در مواضع اخير سياسي چيه؟
...
فقط نيگاش كردم!

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 5:32  توسط علی  | 

 

به نام زنده کننده و میرنده
سال 57 بود، یازده خرداد که بعداً شد روز جهانی کودک .
در قلهک، بیمارستان ایرانمهر، توسط خانم دکتر قربانی، کودکی به دنیا آمد.
پدر بی قرار بود. اما به دنیا آمد.
4 ماه قبل، یک علی که پدر بزرگ کودک می شد ، رفته بود آن طرف. علیِ دیگر از آن طرف آمد. برادر بزرگتر علی، احمد بود. احمد 4 سال داشت. پدر، مادر، احمد و علی. یک زندگی تمام عیار.
علی را مسلمان کردند.
خونریزی اش زیاد شد. داروهای قطع خونریزی روده اش را فلج کرد؛ رمضان بود.
علی در آغوش حسن، پدر خانواده، جان داده بود؛ رنگ گچ و سیاهی چشمها رفته.
حسن هم دست کمی از علی نداشت.
شمسی، خواهر حسن، از حیاط آن طرفی آمد. وقتی از دانشگاه رسیده بود خانه، به او گفته بودند که شمسی! اگه می خوای بچه حسن رو برای آخرین بار ببینی برو اون حیاط؛ دارن می برنش درمونگاه. فکر نکنیم بمونه!
حسن، مادر علی و نعش علی راه افتادند، به سوی درمانگاه.
در راه حسن و مادر علی رفتند پیش مادر جون، مادر حسن، که رفته بود خانه دخترش، قدسی.
مادر جون علی را که دید، از دست مادر گرفتش. گفت : شما برید افطار کنید. من نگهش می دارم. بعد از افطار برید درمونگاه.
مادر جون با خودش فکر کرده بود که این بچه نمی ماند و اگر قرار باشد بمیرد، روی دست مادرش نباشد، بهتر است.

  •  

    مادر به دایی اش که دکتر قلب بود تلفن زد. گفت : ببریدش درمونگاه منم خودمو می رسونم. گفته بود که دایی! آخه حکومت نظامیه! داییش گفته بود که «آلا باخ!» یعنی خاک بر سرت! بچه ت داره می میره می گی حکومت نظامیه! ببرش درمونگاه منم خودمو می رسونم.
    حکومت نظامی بود.
    نمی دانی حسن چه حالی داشت. مادر که از او هم بد تر .
    رساندنش درمونگاه.
    دکتر حسین ذکاء زودتر رسیده بود.
    دستور دادند بستریش کردند و سرم زدند و ... .
    علی رفته بود !
    حسن هم روی پا بند نبود، داشت می رفت. 
    مادر که از هر دو بد تر.
    احمد کجا بود؟!
    چه حالی داشت؟!
  •  
    رنگ حسن برگشته بود.
    علی هم بر گشته بود.
    مادر از هر دو بهتر.
    دکتر روزنامه اش را تا کرد به خواهر زاده اش گفت که خطر بر طرف شده من دیگه می رم. دستورات لازم رو می دن.
    و علی نمرد!
    دلیلش چه بود؟؟
    ماند که چه شود؟
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 10:32  توسط علی  | 

ترمزدستی اتوبوس را چند بار خِرّ و خرّ کشید . زنبیل را برداشت . صدا یش را انداخت توی گلویش :«آهای زنیکه! واسّا بینم.»
زن خشکش زد . خواست برود، عبای عربی به پایش گیر کرد ، خورد زمین . دمپایی اش درآمد.
برگشت .
چشمهایش کاسه خون بود .
-زنیکه فلان فلان شده . رفتی عشق و حالت رو کردی . حالا که پس افتاده، می ندازیش تو بغل دیگرون بزرگش کنن . وردار آشغالتو ببر. کی به تو گفته بذاریش تو ماشین من؟!
چماق را از کنار ترمزدستی برداشت، رفت به سمت زن.
گریۀ بچه بلند شد .
زنبیل را به طرف زن بلند کرد. چماقش را هم بالا برد .
زن دستپاچه زنبیل را گرفت . نقابش را بالاتر کشید . 
برگشت تا برود ،
بالهجه عربی گفت : دسته گل بعثیان! تو، اون موقع کجا بودی مرد !
*
ستّار ته اتوبوس ایستاده، ماجرا را تماشا می کرد.
پاهایش شل شد .
نشست .
*
-داداش ایستگاه آخره ! بسه دیگه انقدر گریه نکن . بلند شو برو خونه ات . ته خطّه !
*
- اینجا ته خطّه ! چی کار کنم حاجی ؟
-ستّآر جون ! چاره ای نداریم . باید محاصره شهرو بشکنیم . بزنین به خط .
صدای سوتی از گوشی حاجی شنیده شد .
و دیگر هیچ .
ته خط بود؛ باید پیاده می شد .
+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 8:12  توسط علی  | 

 

     

    تا ذره ای ز درد خودم را نشان دهم

    بگذار در جدا شدن از یار جان دهم

     همچون نسیم می گذرد تا به رفتنش

    چون بوته زار دست برایش تکان دهم

     دل برده از من آنکه زمن دل بریده است

    دیگر در این قمار نباید زیان دهم

     یعقوب صبر داشت و دوری کشیده بود

    چون نیستم صبور چرا امتحان دهم

     یوسف فروختن به زر ناب هم خطا است

    نفرین اگر تو را به تمام جهان دهم

    فاضل نظری

    گریه های امپراطورص۲۷

                                                      

     

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 3:50  توسط علی  | 

 

جهاد اجازه میخواهد .

وقتی اجازه صادر شد اراده می خواهد .

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 8:7  توسط علی  | 

 

سال شصتم زندگی ، دیگر جشن گرفتن دارد ؟!

سال پنجاهم چه ؟

سال چهلم ، سیم ، بیستم چه ؟

سال دهم چه ؟

«همه گفتند کنون تا بچه است ، بگذارید که خوش باشد و مست

بعد از این باز ورا عمری هست!»

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 8:33  توسط علی  | 

 

    فرض کن !

    در طول ماه اصلا کسی در شهرتان نمیرد .

    اما آخرهرماه همه را جلوی دروازه شهرجمع کنند

    و منتخبین مرگ را اعلام کنند .

    هنگام اعلام اسامی ، چه حالی خواهی داشت؟

    حالا فرض کن که آخرهرهفته این کار را بکنند .

    بعد فرض کن آخر هر روز

    نه ، آخر هر ساعت 

    نه ، آخر هر دقیقه

    نه ، آخر هر ثانیه این کار را بکنند ، که می کنند !

    حالا چه حالی داری ؟

     

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 1:11  توسط علی  | 

 

     

    تا به حال به شماره های کرنومتر چشم دوخته ای ؟

    فکر نمی کنی این عمر توست که دارد با این سرعت به خط پایان می رسد ؟

     

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 7:18  توسط علی  | 

 

     رفتگر قطعۀ بابا به قبرها نگاه می کرد و می گفت :

     «صف نونواییه ؛ هر کسی نوبتش شد باید نونش رو بگیره ، بزرگ و کوچیک هم نداره ! »

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 8:10  توسط علی  | 

 

ترسم آن روز که از قلّه فرود آید مرد

سیصد و سیزده آدم نتوان پیدا کرد

محمد کاظم کاظمی

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 19:54  توسط علی  |