کنار تابلوی تبلیغاتی شهرداری ایستاده بودم. تابلو پر بود از تبلیغات روی هم. هوا سرد بود و من خسته. مثل هر شب منتظر اتوبوسی بودم که ساعت 10 از اینجا رد می شد.
اتوبوس آمد. از در عقب سوار شدم. رفتم و روی صندلی عقب، جلوی دریچه ای که باد گرم موتور را به داخل اتوبوس می فرستاد، چمباتمه زدم. با دو، سه نفر هم سلام و علیک خشکی کردم.
زن آوازه خوانی از داخل ضبط، در حال خواندن بود و دود سیگار از همه جای اتوبوس بیرون می زد.
از خستگی خوابم برد.
رسیدیم.
کاشکی، کاشکی می کردم که دیرتر برسیم، تا بیشتر بخوابم. اما رسیده بودیم و باید پیاده می شدم.
با کلافگی خاصی پیاده شدم.
کارت زدم و داخل سالن شدم.
رینگ ها به ترتیب ایستاده بودند و هاج و واج به من نگاه می کردند، من هم همینطور.
لباس را عوض کردم، قلاب را برداشتم و دوباره به سالن برگشتم.
سهراب هم آمده بود.
سهراب هیکل درشتی داشت، دستان تپل و سر و ریش بور.
او دوک های نخ را می کَند.
من هم دوک های جدید را می کاشتم.
یا بر عکس.
اگر حالت اول بود، عقب می افتادم و اگر حالت دوم بود، او جلو می افتاد.
در هر صورت غُرغُر بود که حواله ام می کرد؛ نامرد! زیرآب زن حرفه ای بود.
یک بار که بهم رسید، کلی قشقرق راه انداخت. «آق ممّد» آمد و کنار کشیدش و کلی چیز در گوشش خواند؛ اما گوشش بدهکار نبود. می گفت: کارکرد منو میاره پایین. باید به رحیم آقا جواب پس بدم.
رحیم آقا سرشیفت بود.
به من می گفت «مهندس»؛ مسخره می کرد. اما پیش سرپرست ضایعم نمی کرد.
چند بار هم توی شیفت، خوابیدنم را دید، اما لو نداد.
ساعت 2:05 صبح شد. بچه ها سرک می کشیدند و می خندیدند؛ خنده معنی دار.
صدای بلندگو بلند شد: «امیری، تلفن!»
نیش ها باز شد.
باز هم مریم خانم بود؛ البته با کمی تاخیر.
مهدی و حمید و آق ممّد با هم داد زدند: حاج علی بدو!
دویدم.
همه بچه های شیفت خندیدند.
امشب سحری قرمه سبزی بود. زیاد بود. چسبید.
چای بعد از آن بیشتر چسبید انگار همان موقع به تمام مویرگ های تنم تزریق شد و مستم کرد.
نماز را روی گونی خالی نخ خواندم.
همین که می توانستم کمی بنشینم، کمر را تاب بدهم و قولنجش را بشکنم، به اندازه یک خواب حسابی 7ساعته می ارزید.
دیروز مهدی کنارم کشید و یک مسئله شرعی از روابط با نامزدش پرسید. خوب شد بلد بودم.
حمید می گفت: حاج علی! جای تو اینجا نیست.
می گفتم: چاره ندارم. باید بتونم زنم رو بیارم.
می گفت: چرا تو؟ تو که خودت مهندسی؟
-آره. آقا جوانبخت هم می گه اگه روز بیای، مسئول سالنت می کنم. اما من روزا کلاس دارم.
*
ده سال بعد، من دیگر برای خودم کسی شدم و از آن وضعیت اسفبار خارج شدم، اما هنوز محمد رسول زاده، دو شیفت کار می کند تا خرج 5 سر عائله و مادر و پدر پیرش را در بیاورد.
من دیگر شبی 7 ساعت می خوابم، اما او بعد از کارخانه می رود، دست فروشی.
من دیگر وجناتی به هم زده ام، اما او هنوز هم همانطور شکسته و دست پینه بسته است.
من، سوار کمتر از پژو نمی شوم، اما او هنوز هم موتور سوار است.
من، روزی خدا تومن از نهاد می گیرم برای تبلیغ، اما او روزی 20 هزار تومن.
من اگر بمیرم، روی تابوتم عمامه می گذارند و عمامه به سرهایی تشییع ام می کنند، اما او اگر بمیرد، فقط خلعت رویش می کشند و همان کارگرهای ساده کارخانه به تشییع اش می آیند.
*
اما یک چیزمان مشترک است:
پیشنماز نماز میتِ هر دوی ما یک عبارت را می گوید:
الهی هذا عبدک ... نزل بک وحیدا
نمی دانم در آن عالم چه جوابی در مقابل امثال او خواهم داشت، چه رسد به امام زمان، چه رسد به خدا... .
برچسبها: کارخانه, طلبه, نماز میت
وقتی پرنده ای می خورد، بدنش گرم می شود. در لحظات اول حواسش پرت است، سر خوش است. برای همین بعد از آن ممکن است، لختی هم بخواند؛ یعنی خورده، نخورده می خواند.
وقتی خواند، مست می شود و چرخ می زند. یعنی خورده، نخورده، خوانده، نخوانده، می چرخد.
وقتی چرخید، آرام آرام پر می زند. یعنی خورده، نخورده، خوانده، نخوانده، چرخیده، نچرخیده، می پرد.
وقتی پرید، چون گرمی بدنش کم می شود، می خورد. یعنی خورده، نخورده، باز می خورد.
اما این خوردن، از آن نوع اول نیست، برای همین، دو سه بار دیگر، تکرار می شود اما از ارتفاع کمتر و کمتر و کمتر، تا اینکه دیگر نمی خورد.
بلکه این بار، روی زمین آرام می گیرد، و نه می خورد، نه می چرخد، نه می پرد، نه می کشد و نه هیچ چیز دیگر.
*
می گویند وصف العیش، نصف العیش.
و منهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر ... .
کلیشه راحت است.
همه چیز را در قاب می گذارد و تقدیم می کند.
کلیشه خوب است، زیر و بم و پیچ و خم ندارد.
اما حوصله بر است.
اما حرف آخر را همان اول می زند و فاز می پراند.
چه اشکالی دارد آدم یک کلیشه باشد.
بسم الله
وقتی روایت فتح را نگاه می کنی، می بینی چقدر فاصله داری با آن جامعۀ ایمانی.
چقدر دوری؟!
و چقدر ادعا داری؟!
تو به دنبال اینکه دور نخوری و دور بزنی، او به دنبال اینکه حلقه بزند دور مین تا «برادرانش» آسیب نبینند.
تو می گویی «فرزند قلب آدم است!»، آن پدر شهید می گوید «حفظ دین از حفظ قلب بالاتر است!»
تو می گویی «مادرم ...»؛ او مادرش را بوسه می زند، و تا مادر پا به پا می شود که روی دیگر صورت فرزند را ببوسد، فرزند رفته است.
تو می گویی «همسرم ...»؛ همسر او نوزادش را نو،نَوار می کند و دوان دوان می آید تا شویش را راه بیندازد.
تو می گویی «درسم ...»؛ او درس را در خط مقدم پس می دهد.
تو می گویی «خانه ام ...»؛ آن پدر شهید، جلوی در خانه -که نه، آلونک خود- را آب و جارو می کند، گلدان می چیند و عکس شهید 17 ساله اش را روی صندلی می گذارد تا سپاهیان مهدی را بدرقه کند.
تو می گویی «هدفم ...»؛ او می گوید «تا کربلا راهی نیست.»
تو می گویی «منافعم ...»؛ او آستین خالی اش را پنهان می کند و نگاه از تو بر می گیرد تا نیابی اش.
تو می گویی «کشور من!»؛ او می گوید «مملکت امام زمان!»
تو می گویی «من!»؛ او می گوید «امام!»
تو «نمود» هستی؛ او «بود»
عمه نمی گذاشت.
اما بچه ها آرام نداشتند.
موقع غسل دخترک، عمه می گفت: به بابا بگو ،هر کار کردم، نتونستم حریف بشم!
موجها با پاهایش بازی می کردند.
گفت: «آب!»
قمقمه اش را از آب گل آلود پر کردم، چند قرص کلر انداختم و دادم.
گفتم: «خون زیادی ازت رفته، کم بخور.»
رفتم جلو.
بعد از مدتی برگشتم.
موجها با موهایش بازی می کردند!
*
برگرفته از خاطرات حاج محمد احمدیان
نشد.
گفتم: بی خیال! این شهر همه چیزش متبرک به علی بن موسی الرضا است.
گفت: همه ایران اینطوری است.
و اصلا این امام رضا است که روی ایران سرمایه گذاری کرده، مامون و بساطش بازیچه است.
گفتم: بریم جبهه؟!
گفت: اینجا هم جبهه ست. اگه کسانی مثل علاّمه نباشن، عقبه خالیه. اجر کار علمی، اگه بیشتر از جبهه نباشه، کمتر نیست.
آسید مجتی موسوی دُرچه ای خواب علاّمه را دیده بود؛ نه یک بار، سه بار!
گفته بود: باورت نمی شه؟ مقام من توی بهشت یک درجه از بسیجی ها پایین تره!
دومين يا سومين جمله اش اين بود : موضعت در مواضع اخير سياسي چيه؟
...
فقط نيگاش كردم!
به نام زنده کننده و میرنده
سال 57 بود، یکی از روزای خردادماه .
در قلهک، بیمارستان ایرانمهر، توسط خانم دکتر قربانی، کودکی به دنیا آمد.
پدر بی قرار بود. اما به دنیا آمد.
4 ماه قبل، یک علی که پدر بزرگ کودک می شد ، رفته بود آن طرف. علیِ دیگر از آن طرف آمد. برادر بزرگتر علی، احمد بود. احمد 4 سال داشت. پدر، مادر، احمد و علی. یک زندگی تمام عیار.
علی را مسلمان کردند.
خونریزی اش زیاد شد. داروهای قطع خونریزی روده اش را فلج کرد؛ رمضان بود.
علی در آغوش حسن، پدر خانواده، جان داده بود؛ رنگ گچ و سیاهی چشمها رفته.
حسن هم دست کمی از علی نداشت.
شمسی، خواهر حسن، از حیاط آن طرفی آمد. وقتی از دانشگاه رسیده بود خانه، به او گفته بودند که شمسی! اگه می خوای بچه حسن رو برای آخرین بار ببینی برو اون حیاط؛ دارن می برنش درمونگاه. فکر نکنیم بمونه!
حسن، مادر علی و نعش علی راه افتادند، به سوی درمانگاه.
در راه حسن و مادر علی رفتند پیش مادر جون، مادر حسن، که رفته بود خانه دخترش، قدسی.
مادر جون علی را که دید، از دست مادر گرفتش. گفت : شما برید افطار کنید. من نگهش می دارم. بعد از افطار برید درمونگاه.
مادر جون با خودش فکر کرده بود که این بچه نمی ماند و اگر قرار باشد بمیرد، روی دست مادرش نباشد، بهتر است.
-
مادر به دایی اش که دکتر قلب بود تلفن زد. گفت : ببریدش درمونگاه منم خودمو می رسونم. گفته بود که دایی! آخه حکومت نظامیه! داییش گفته بود که «آلا باخ!» یعنی خاک بر سرت! بچه ت داره می میره می گی حکومت نظامیه! ببرش درمونگاه منم خودمو می رسونم.
حکومت نظامی بود.
نمی دانی حسن چه حالی داشت. مادر که از او هم بد تر .
رساندنش درمونگاه.
دکتر حسین ذکاء زودتر رسیده بود.
دستور دادند بستریش کردند و سرم زدند و ... .
علی رفته بود !
حسن هم روی پا بند نبود، داشت می رفت.
مادر که از هر دو بد تر.
احمد کجا بود؟!
چه حالی داشت؟! -
رنگ حسن برگشته بود.
علی هم بر گشته بود.
مادر از هر دو بهتر.
دکتر روزنامه اش را تا کرد به خواهر زاده اش گفت که خطر بر طرف شده من دیگه می رم. دستورات لازم رو می دن.
و علی نمرد!
دلیلش چه بود؟؟
ماند که چه شود؟
